سیاهمشق ۴۲
شاعرانههای صبح
گفت و گوی آفتاب با پرندهها
عاشقانههای آخرین ماه با نسیم و برکهها
روی باز کوچه سوی خندهٔ پیادهها
که نیستند
ای دریغ
کوچهها چه خالیاند و آسمان چه بینصیب
نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶
همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۶
آدم اوایل که پا میگذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این میشود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کمکم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا میکند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانیهای امریکا را بیشتر بشناسم. فکر میکردم که اکثر اینها یک مشت نخبهاند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بیشوخی میگویم) و ی...
سیاهمشق ۴۱
آنگه درخت…
و باران
که خیس شد
دریا که غرق شد وسط موجهای خود
چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه
رودی که رفت هراسان به پشت کوه
بر شانههای سنگ که سر میگذاشت خواند
با گریه میسرود غم داغهای خویش
آرام میگریست که هی...
هیش…
هیش…
هیش…
دل مانده است در این حال ناگهان
جان در میانهٔ بغض و سرود اشک
گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره
گیرم شمرده است قدمهای لال ...
شرابههای سفر ۸: جذب مخاطب
توی سرویس دانشگاه نشستهام. یک ون فورد با حداکثر ۱۴ نفر سرنشین. کنارم دو خانم نشستهاند؛ هر دو امریکایی. دارم از روی کیندل شعر میخوانم. خانم کناری به هیجان آمده داد میزند: «این دیوونگیه» انگاری عکسالعملش هست به برنامهٔ رادیویی که توی خودرو پخش میشود. حواسم میرود سمت رادیو. خانمی تلفنی با دو مجری (یک خانم و یک آقا) صحبت میکند. میگوید که زنی ...
سیاهمشق ۴۰
عکست که حک شده در قلب خستهام
یادت که خیس میگذرد گونههام را
دل، سنگ نیست که از سوز دوریات
دم برنیاورد
از بغض نشکند
باران که میگرفت اگر دل گرفته بود
یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود
باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند
نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳
سیاهمشق ۳۹
در جاری زمانه اگر نام روشنت
در پشت ابرهای تجاهل ز یاد رفت
در خشکسال بیرمق غفلت زمان
گلهای بینشان جهانم به باد رفت
نام تو در عمیق زمان جلوهگر شده
کو چشم روشنی که تو را جستجو کند
یا در سرود اشک ز باران صبحگاه
یاد تو را به گوش زمان بازگو کند
گوش دلم که کر شده از های و هویها
چشم مرا بدوز به انوار ماهتاب
ای تو امید روز و شبم، آفتاب جان
بر تیرگی غر...
سیاهمشق ۳۸
شاید به درد و داغ خودش خو گرفته است
دریا دلش به تنگی یک جو گرفته است
از بس که زخم باز دلش را رفو نکرد
مرداب شد، هوای دلش بو گرفته است
عمری گذشت ماه من از روزهداریاش
حتی ز چشم برکهٔ شب، رو گرفته است
اما دریغ که دریا به خواب رفت
در این خسوف، بغض هیاهو گرفته است
و این زورق خیال در این راه بیمسیر
بر سنگ ساحلی یله پهلو گرفته است
گیسو بریز بر سر مرداب...
سیاهمشق ۳۷
تمام شهرها و رودها
تمام واژهها، سرودها
تمام کوچههای خسته از عبورها
تو را همیشه یاد میکنند
تمام برگهای زرد بینصیب
که روی دست لخت کوچه باد کردهاند
به یاد تو بهار را
به آرزو نشستهاند
چرا چرا دلم گرفته است
اگر قرار بوده برگ بیقرار
بدون تو ز شاخهٔ خزان بیفتد و به خواب خیس خاکها رود
اگر شکوه رو به نور شاخهها
سقوط را... بهانهٔ خزان شود
بگو که ب...
سیاهمشق ۳۶
کاشکی از چشمهایم عاشقی را بشنوی
چشم لال من چگونه بنگرد تا بشنوی؟
باید از باران بخواند چشمها تا لحظهای
تو از آن بالا بیایی با تماشا بشنوی
مثل دریا موج دارد چشم طوفاندیدهام
باید این اسرار را از موج دریا بشنوی
میشود این اشکهای خیس بارانگونه را
ذکر «یا هو»، «ای خدا»، «پروردگارا» بشنوی
گل بگویی بشنوم، باغ گلی روی سرم
من بخوانم چارده خورشید را، ت...

همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۵
پیشنوشت: اصل عکسها بزرگاند ولی در قالب وبلاگ کوچک به نظر میرسند.
قضیهٔ کت و دکمه را که شنیدهاید. کار ماست دیگر. دکمهای داریم و میخواهیم کتی برایش بدوزیم. البته کت را پیشپیش دوخته بودیم ولی قوارهٔ تن نکرده بودیم. قبلتر از خرید خودرو، رفته بودم و کلی هتل در جاهای مختلف شمال شرقی امریکا گرفته بودم (با این توضیح که آنها را میشود تا یک هفته ق...